تبلیغات
هم نفس



گلی از شاخه اگر می چینیم 

برگ برگش نکنیم 

و به بادش ندهیم 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم 

و شبی چند از آن را 

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم 

شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



 

دوست داشتم دریا باشم

تا هیچ گاه آلوده زشتی ها نشوم 

دوست داشتم ابر باشم 

تا هرگاه غمی در دل داشتم بگریم 

دوست داشتم جویبار باشم 

تا زمین را با حرکتم حیات بخشم 

دوست داشتم ماه باشم 

تا در نیمه شب رازدار دل غمگینان باشم 

اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادی 

تا آنها بخواهند من باشند


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



در انجا بر فراز قله ی كوه 

دو پایم خسته از رنج دویدن 

به خود گفتم : كه در این اوج دیگر 

صدایم را خدا خواهد شنیدن 

به سوی ابر های تیره پر زد 

نگاه روشن امیدوارم 

زدل فریاد كردم : كای خداوند 

من او را دوست دارم دوست دارم 

صدایم رفت تا اعماق ظلمت 

بهم زد خواب شوم اختران را 

غبار الوده و بی تاب كوبید 

در زرین قصر اسمان را 

ملایك با هزاران دست كوچك 

كلون سخت سنگین را كشیدند 

زطوفان صدای بی شكیبم 

به خود لرزیده در ابری خزیدند 

خدا در خواب رویا بار خود بود 

به زیر پلكها پنهان نگاهش 

صدایم رفت و با اندوه نالید 

میان پرده های خوابگاهش 

ولی ان پلكهای نقره الود 

دریغا تا سحرگه بسته بودند 

سبك چون گوش ماهی های ساحل 

به روی دیده اش بنشسته بودند 

صدا فریاد می زد از سر درد : 

بهم كی ریزد این خواب طلایی ؟ 

من ایجا تشنه ی یك جرعه ی مهر 

تو انجا خقته بر تخت خدایی !! 

مگر چندان تواند اوج گیرد 

صدایی دردمند و محنت الود ؟ 

چو صبح تازه از ره باز امد 

صدایم از ‌(( صدا )) دیگر تهی بود 

ولی اینجا به سوی اسمان ها ست 

هنوز این دیده ی امیدوارم 

خدایا این صدا را می شناسی ؟ 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



رییس سرخ پوستان خدای خودش را این طور قسم میدهد که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره ی راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های آن راه بروم 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



رییس سرخ پوستان خدای خودش را این طور قسم میدهد که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره ی راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های آن راه بروم


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد 1386ساعت 11:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



از هیچ چیز نمی ترسم غیر از خودم و نفسم چرا که این نفس من است که هر لحظه مرا به سمت اتشی گرم و سختی های بیشتر در نزد پروردگارم حرکت دهد

پروردگارا

هیچ گاه این ترس را از من نگیر


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



دوست داشتم دریا باشم

تا هیچ گاه آلوده زشتی ها نشوم

دوست داشتم ابر باشم

تا هرگاه غمی در دل داشتم بگریم

دوست داشتم جویبار باشم

تا زمین را با حرکتم حیات بخشم

دوست داشتم ماه باشم

تا در نیمه شب رازدار دل غمگینان باشم

اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادی

تا آنها بخواهند من باشند

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



دوست داشتم دریا باشم

تا هیچ گاه آلوده زشتی ها نشوم

دوست داشتم ابر باشم

تا هرگاه غمی در دل داشتم بگریم

دوست داشتم جویبار باشم

تا زمین را با حرکتم حیات بخشم

دوست داشتم ماه باشم

تا در نیمه شب رازدار دل غمگینان باشم

اما تو به من صفت اشرف مخلوقات را دادی

تا آنها بخواهند من باشند

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد 1386ساعت 02:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



 

در انجا بر فراز قله ی كوه 

دو پایم خسته از رنج دویدن 

به خود گفتم : كه در این اوج دیگر 

صدایم را خدا خواهد شنیدن 

به سوی ابر های تیره پر زد 

نگاه روشن امیدوارم 

زدل فریاد كردم : كای خداوند 

من او را دوست دارم دوست دارم 

صدایم رفت تا اعماق ظلمت 

بهم زد خواب شوم اختران را 

غبار الوده و بی تاب كوبید 

در زرین قصر اسمان را 

ملایك با هزاران دست كوچك 

كلون سخت سنگین را كشیدند 

زطوفان صدای بی شكیبم 

به خود لرزیده در ابری خزیدند 

خدا در خواب رویا بار خود بود 

به زیر پلكها پنهان نگاهش 

صدایم رفت و با اندوه نالید 

میان پرده های خوابگاهش 

ولی ان پلكهای نقره الود 

دریغا تا سحرگه بسته بودند 

سبك چون گوش ماهی های ساحل 

به روی دیده اش بنشسته بودند 

صدا فریاد می زد از سر درد : 

بهم كی ریزد این خواب طلایی ؟ 

من ایجا تشنه ی یك جرعه ی مهر 

تو انجا خقته بر تخت خدایی !! 

مگر چندان تواند اوج گیرد 

صدایی دردمند و محنت الود ؟ 

چو صبح تازه از ره باز امد 

صدایم از ‌(( صدا )) دیگر تهی بود 

ولی اینجا به سوی اسمان ها ست 

هنوز این دیده ی امیدوارم 

خدایا این صدا را می شناسی ؟ 

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد 1386ساعت 03:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()



هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهائیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد!!
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد 1386ساعت 03:08 ق.ظ  توسط <~saghar_deldar~>  نظر ها ()